گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۲۴

اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کنچون ماه تمام از دل خود زادسفر کن
شکرانه بیداری ازین راه مروتندهر خفته که یابی، به سر پای خبر کن
چون همت آزاده روان بدرقه توستبا اسب نی از آتش سوزنده گذر کن
مقراض ره دور، نظرهای بلندستقطع نظر از مردم کوتاه نظر کن
کوتاهی ره در قدم فرد روان استنقش قدم قافله را خاک به سر کن
تا با جگر تشنه توان راه بریدنمردانه سر از روزن خورشید به در کن
در دامن ساحل چه بود غیر خس و خاریک چند سفر در دل دریای خطر کن
چون گل، سخن نغمه سرایان چمن رازین گوش چو بشنیدی، ازان گوش بدر کن
زان پیش که صحبت اثر خود بنمایدصائب ز حریفان دغا باز حذر کن