غزل شمارهٔ ۶۳۸۹
در کاسه سپهر کند خاک گرد منرحم است بر کسی که شود هم نبرد من
در شهربند عافیت از خاکساریمدیوار می کشد به ره سیل گرد من
بی اختیار آب روان می کند ز چشمچون آفتاب دیدن رخسار زرد من
یک نقطه است اشک در مجموعه غممیک مصرع است آه ز دیوان درد من
گرد یتیمی از گهرم گرچه می چکدبر هیچ خاطری ننشسته است گرد من
قسمت چو ابر گرد جهان می دواندمتا از کدام بحر بود آبخورد من
هر چند پایه تو بلند اوفتاده استغافل مشو ز ناله گردون نورد من
نقصان نمی کند کسی از دستگیریمپایش فرو به گنج رود پایمرد من
صائب ز می مرا نتوان لاله رنگ ساختچون شعله رنگ بست بود روی زرد من