غزل شمارهٔ ۶۳۸۸
بارست خنده بر دل کلفت پرست منپر خون بود دهان گل از پشت دست من
مینا زبان مار شود در شکستگیرحم است بر کسی که بود در شکست من
قمری بود ز حلقه به گوشان سرو و منآن قمریم که سرو بود پای بست من
گیرنده تر ز دست شده است آستین مناکنون که رفته دامن فرصت ز دست من
در بزم وصل از من بی دل اثر مجوکز خود تمام برده مرا نیم مست من
تا خط عنبرین نکند نامه اش سیاهایمان نیاورد به خدا خودپرست من
آتش به زیر پاست چو شبنم مرا ز گلشوید اگر چه گرد ز دلها نشست من
یک بار تیر من به غلط بر هدف نخوردبا آن که می برد کجی از تیر، شست من
هر نخل سرکشی که درین سبز طارم استاز زور می چو تاک بود زیردست من
دیگر غبار دامن هیچ آشنا نشدتا آشنا به دامن شب گشت دست من
چون موج در خم خس و خاشاک نیستمصائب نهنگ می کشد از بحر شست من