گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۶۲

گشتم غبار و غیرت ناورد من هماندر چشم خصم خاک زند گرد من همان
میخانه را به آب رسانید ساغرمگل می کند خزان ز رخ زرد من همان
صبح قیامت از تب خورشید شد خلاصاز استخوان برون نرود درد من همان
دارم چو صبح اگر چه به بر آفتاب راخون می تراود از نفس سرد من همان
با بحر اگر چه دست در آغوش کرده استچون موج می تپد دل بی درد من همان
صائب اگر چه کرد برابر مرا به خاکدارد سپهر دون سر ناورد من همان