غزل شمارهٔ ۶۳۵۸
ز بی قراری من می کند سفر بالینز دست خویش کنم چو سبو مگر بالین
همان ز پستی بالین نمی برد خوابمز گرد بالش گردون کنم اگر بالین
ز بی قراری من چون سپند جست از جاینشست هر که مرا چون چراغ بر بالین
ز گرمی جگرم لعل آتشین گرددبه وقت خواب کنم خشت خام اگر بالین
ز دست و تیغ خزان گوییا خبر داردکه می کند گل این بوستان سپر بالین
مرا سری است که چون لاله داغدار شودکنم ز کاسه زانوی خود اگر بالین
عجب نباشد اگر بال و پر برون آردکشید از سر من بس که دردسر بالین
کسی به ملک غریبی عزیز می گرددکه در وطن کند از سنگ چون گهر بالین
چگونه خواب پریشان نسازدم بیدار؟که کج گذاشت مرا زلف زیر سر بالین
مرا به داغ جنون نیست الفت امروزیهمیشه داشت ز سرگرمیم خطر بالین
رهین پرتو منت چرا شوم صائب؟مرا که از تب گرم است شمع بر بالین