غزل شمارهٔ ۶۳۵۵
لب ترا خط سبز آمد از کمین بیرونچه زهر بود که آمد ازین نگین بیرون
به مهر خال شود تنگ جا درین محضراگر ز روی تو آید خط این چنین بیرون
هوای کوی خرابات آنقدر شوخ استکه تخم سوخته می آید از زمین بیرون
به استخون نرسد تا ز فقر تیغ ترامکن چو نال قلم دست از آستین بیرون
ز عشق او دل تنگی شده است قسمت منکه از بهشت مرا می برد غمین بیرون
ز کار بسته من عاجزست تردستیکه از جبین سپر برده است چین بیرون
نشسته نقش کجی آنچنان درین ایامکه نام، راست نمی آید از نگین بیرون
اگر چه ناله من چرخ را ز جا برداشتنیامد از لب کس صائب آفرین بیرون