غزل شمارهٔ ۶۳۵۴
ز تن شکفته رود جان صادقان بیرونکه تیر راست جهد صاف از کمان بیرون
حضور خانه خود مغتنم شمار که تیربه زور می رود از خانه کمان بیرون
کسی که چشم گشایش ز بستگی داردقدم چو در نگذارد ز آستان بیرون
به التماسم اگر خضر بخشد آب حیاتعقیق صبر نمی آرم از دهان بیرون
ترحم است بر آن غنچه گرفته جبینکه ناشکفته برندش ز گلستان بیرون
کسی است عاشق یکرنگ گلستان صائبکه از چمن نرود موسم خزان بیرون