گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۴۱

به رنگ سرو درین باغ زندگانی کنبریز بار ز خود، ترک شادمانی کن
گرت هواست که در وصل آفتاب رسیدرین ریاض چو شبنم نظرچرانی کن
مگر به میوه بی خار بارور گردیشکوفه وار به هر خار زرفشانی کن
حریف داغ عزیزان نمی شود جگرتتلاش مرگ در ایام زندگانی کن
خمار باده به اندازه نشاط بودبه قدر حوصله درد شادمانی کن
ز خامشی دهن غنچه گلستان گردیددرین بساط سرانجام بی زبانی کن
چو جان ز جسم تو بی اختیار خواهد رفتبه اختیار چو پروانه جانفشانی کن
تو چون ز مصلحت خویش نیستی آگاهملایمت به بلاهای آسمانی کن
مده ز دست ترازوی عدل را صائببه هر که با تو گرانی کند، گرانی کن