غزل شمارهٔ ۶۳۳۹
کرم به ابر سبکدست همچو عمان کنتمام روی زمین را رهین احسان کن
ز باده چهره گلرنگ را فروزان کنز قطره های عرق بزم را چراغان کن
به شکر این که جبین گشاده ای داریملایمت به خس و خار این گلستان کن
به آبروی عزیزان مگر شوی سیرابسفال تشنه خود وقف می پرستان کن
هوای نفس چو گردید زیردست تراز باد تختگه خویش چون سلیمان کن
فضای شهر مقام نفس کشیدن نیستچو گرد باد نفس راست در بیابان کن
مدار فیض خود از ابر همچو بحر دریغتمام روی زمین را رهین احسان کن
شود کلید ز اعجاز عشق آخر قفلنظر به پیرهن و چشم پیر کنعان کن
نظر به چشمه حیوان سیه مکن صائببه آبروی، قناعت ز آب حیوان کن