غزل شمارهٔ ۶۳۳۳
به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کنازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن
مباش کم ز نسیم سحر درین گلزارتو هم به خوش نفسی غنچه دلی وا کن
نگشته تنگ زمان سفر، ز دانه اشکبرای راه فنا توشه ای مهیا کن
درین دو هفته که ابر بهار در گذرستتو نیز دامن امید چون صدف وا کن
مشو چو خوشه به یک سر درین چمن قانعبکوش و چشم و دل خویش هر دو بینا کن
حریف بحر نگردد شناوری، زنهارنشسته دست ز جان، دست عجز بالا کن
فکنده است ترا دربدر دهان سؤالببند یک در و صد در به روی خود وا کن
ز سنگ خاره دم تیغ زود برگرددبه هر که با تو کند دشمنی مدارا کن
همیشه دور به کام کسی نمی گرددبه خنده حاصل خود صرف همچو مینا کن
نمی توان به پر عقل شد فلک پروازز عشق، صائب بال و پری مهیا کن