غزل شمارهٔ ۶۳۰۸
مخور ز حرف خنک بر دماغ سوختگانحذر کن از دل پر درد و دماغ سوختگان
نمی شود ز سیه خانه لیلی ما دورهمیشه زیر سیاهی است داغ سوختگان
ز جام لاله سیراب شد مرا روشنکه می ز خویش برآرد ایاغ سوختگان
بهار تازه کند داغ تخم سوخته راز می شکفته نگردد دماغ سوختگان
ز لاله زار دلم تا شکفت دانستمکه مرهم دگران است داغ سوختگان
ز نور زنده دلی آب زندگی خورده استز باد صبح نمیرد چراغ سوختگان
چه نعمتی است ندارند بیغمان صائبخبر ز چاشنی درد و داغ سوختگان