غزل شمارهٔ ۶۳۰۷
صدای پا نبود در خرام درویشانزمین به خواب رود زیر گام درویشان
چو نی اگر چه بود خشک، کام درویشانشکر به تنگ بود در کلام درویشان
چه لذت است که بادست پخت بی برگی استنمکچش است سراسر طعام درویشان
اگر ز سنگ حوادث شود هلال هلالصدا بلند نگردد ز جام درویشان
که می تواند وصف تمام ایشان کرد؟به از تمام جهان، ناتمام درویشان
ز روستای طمع رخت برده اند برونمساز روی ترش از سلام درویشان
میان مور و سلیمان تفاوتی ننهدچو سفره باز کند فیض عام درویشان