غزل شمارهٔ ۶۲۷۹
خون پامال بود شبنم گلزار وطندهن گرگ بود رخنه دیوار وطن
این زمان پنجه شیرست به خونریزی منخارخاری که به دل بود ز گلزار وطن
سبزه در زیر سر سنگ ترقی نکندقدمی پیش نه از سایه دیوار وطن
اول از گوهر من آب طراوت می ریختخونم افسرده شد از سردی بازار وطن
می زند دیده غربت به هوایت پر و بالچند چون کاه دهی پشت به دیوار وطن؟
به عزیزان وطن، یوسف خود را مفروشکه زر قلب بود نقد خریدار وطن
پیر کنعان نه غلط باخت که بینش را باختواکند چند کسی چشم به دیدار وطن؟
سینه خویش به روشنگر غربت برسانتا به کی صبر کنی در ته زنگار وطن؟
در سفر محنت چه زود به سر می آیدهمه عمر به چاه است گرفتار وطن
سرمه چشم بود خاک غریبی صائبهمچو کوران چه کشی دست به دیوار وطن؟