غزل شمارهٔ ۶۲۷۸
چند چون مردم کوتاه نظر خندیدن؟در شبستان فنا همچو شرر خندیدن
صبح جان بر سر یک چند دم سرد گذاشتعمر کوتاه کند همچو شرر خندیدن
نوحه شهپر شاهین اجل می آیدچند چون کبک به هر کوه و کمر خندیدن؟
از شکر خنده بیجاست پریشانی صبحکار الماس نماید به جگر، خندیدن
مهر خورشید ازان بر دهن صبح زدندکه به آن لب نزد دم ز شکر خندیدن
صدف پاک گهر از دل من دارد یاددر وطن غنچه نشستن، به سفر خندیدن
رشک در ناخن حساد چرا نی نکند؟شد علم خامه صائب به شکر خندیدن