غزل شمارهٔ ۶۲۶۳
نیست مقدور علاج غم دنیا کردنگره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن
از ولی نعمت عقبی نتوان رو گردانداز بصیرت نبود پشت به دنیا کردن
می شود بسته در فیض ز واکردن لبدرد خود عرض نباید به مسیحا کردن
آنقدر از دل صد پاره نمانده است بجاکه به احباب توان رقعه ای انشا کردن
پیش دریای گهرخیز به هر قطره گدالب به دریوزه نباید چو صدف وا کردن
عنقریب است که هم پله قارون شده استخواجه از تکیه به جمعیت دنیا کردن
خامه بیهوده دهد نبض به دستی هر دمنشود درد سخن به، به مداوا کردن
نیست ممکن به فسون بدگهران نیک شوندکه گره از دم عقرب نتوان وا کردن
زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن
نور خورشید دهد دیده دل را صائبگریه چون شمع نهان در دل شبها کردن