گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۶۲

در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردننتوان غنچه پیکان به نفس وا کردن
پرده چهره مقصود سیه کاری توستسعی کن سعی در آیینه مصفا کردن
غوطه در خار دهد دیده کوته بین راگل بی خار ازن باغ تمنا کردن
روی چون سرو سوی عالم بالا آورتا میسر شودت مصرعی انشا کردن
هر که از حرف جهان روزه مریم گیردمی تواند به نفس کار مسیحا کردن
سر مکش از خط تسلیم درین بحر که موجبوسه زد بر لب ساحل ز کمر وا کردن
هر که دولت پی دنیا طلبد چون طفلی استکه بلندی طلبد بهر تماشا کردن
برق ازان شوختر افتاده که پنهان گردداختیاری نبود عشق هویدا کردن
عجز گستاخ کند خصم زبون را صائبنتوان با فلک سفله مدارا کردن