غزل شمارهٔ ۶۲۳۲
به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار منبه یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
شب امیدواری می شمردم خط مشکین راندانستم کز او خواهد سیه شد روزگار من
چنین کز شوق دامان تو خود را جمع می سازدعجب دارم پریشان گردد از صرصر غبار من
نه آن صیدم که عشق از فکر من غافل تواند شدنمک در چشم ریزد دام را ذوق شکار من
بگو تا آستین از دیده خونبار بردارمغباری هست اگر بر خاطرت از رهگذار من
نشاندی از فریب وعده صد بارم به خاک و خوننکردی شرم یک بار از دل امیدوار من
نفس در خانه آیینه اینجا راست می کردیاگر آگاه می گشتی ز درد انتظار من
حصار عافیت شد طوق قمری سروبستان رامکن پهلو تهی ای سرو بالا از کنار من
مرا زین خودپرستان نیست صائب چشم همراهیمگر دستی گذارد بیخودی در زیر بار من