گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۳۰

نبندد دشمن آتش زبان طرف از گزند منبه فریاد آورد دریای آتش را سپند من
نهالی بود استغنا، زمین گیر گرانجانیبه اندک فرصتی سروی شد از طبع بلند من
به روی دوزخ خونگرم حرف سرد می گویدکجا سازد به جنت خاطر مشکل پسند من؟
تغافل بر مسیحا می زدم از درد بی درمانبه درمان کرد محتاجم دل نادردمند من
سخنگو می شود چشمی که من باشم نظربازشزبان دان می شود مرغی که می افتد به بند من
برون آی از نقاب شرم تا از خود برون آیمکه از افسردگی پا در حنا دارد سپند من
به همت نکهت گل را عنان پیچیده ام صائبتذرو رنگ نتواند پریدن از کمند من