غزل شمارهٔ ۶۲۲۹
به خاموشی بدل شد نغمه های دلفریب منبه چشم سرمه دار آمد نوای عندلیب من
ز بس چین جبین بی نیازی کرده در کارشصبا را دل گرفت از غنچه حسرت نصیب من
به شاخ ارغوان نبض من گر آشنا گرددشود شاخ گل تبخاله انگشت طبیب من
نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟که می آید برون از سنگ و از آهن رقیب من
چنان در عشق رسوایم که خال چهره لالهبه خون رشک می غلطد ز داغ سینه زیب من
ز چندین مصرع رنگین یکی صائب خوشم آیدبه هر شاخ گلی سر درنیارد عندلیب من