گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۲۵

به یک زخم نمایان سرفرازم از شهیدان کنچو صبح وصل خندانم ازین لطف نمایان کن
اگر خواهی که خورشید از گریبانت برون آیدسحرخیزی فن خود همچون صبح پاکدامان کن
نگاه شور چشمان می برد شیرینی از شکرلب پر خنده خود را ز چشم غیر پنهان کن
به زلف خود مشو مغرور و عالم را مزن بر همحذر از ناله زنجیر سوز بیگناهان کن
به عزم سیر با اغیار چون در بوستان گردیچو بینی سنبلی را یاد این خاطر پریشان کن
گلت پا در رکاب جلوه باد خزان داردبرو ای بلبل بی درد آه و ناله سامان کن
خیال زنده رود از سینه گرد غم برد صائبچو غم زور آورد بر خاطرت یاد صفاهان کن