غزل شمارهٔ ۶۲۲۴
برآورد از نهادت گرد عصیان، گریه ای سر کناگر دل را نسازی آب، باری دیده ای تر کن
ز غفلت چند خواهی روز را شب کرد ای غافل؟شبی را هم ز آه آتشین روز منور کن
نسازی گر دهانی را چو نخل بارور شیرینخنک از سایه دلها را چو بید سایه گستر کن
سفیدی می کند راه فنا از هر سر مویتدرین وحشت سرا تا پای داری راه را سر کن
به نعل واژگون از راهزن ایمن شود رهروچو دل را ساده کردی خانه خود را مصور کن
به شیرینی توان بستن لب بیهوده گویان راز هر کس بشنوی تلخی، دهانش پر ز شکر کن
هلالی کرد چشم شور، مه را در تمامی هادرین عبرت سرا پهلوی چرب خویش لاغر کن
ترا چون خاک خواهد بود آخر بستر و بالیندر ایام حیات از خاک هم بالین و بستر کن
نصیحت کی اثر در سنگ خارا می کند صائب؟برای این گرانخوابان برو افسانه ای سر کن