غزل شمارهٔ ۶۱۹۷
سرشک تلخ را مشک بود صاحب اثر کردنوگرنه سهل باشد آب شیرین را گهر کردن
پر تیر تو می ریزد به خاک ای شمع بی پرواندارد صرفه ای پروانه را بی بال و پر کردن
چنان خود را درین دریای پر شور سبک کردمکه چون کف می توانم کشتی از موج خطر کردن
ستم بر زیر دستان نیست از مردانگی، ورنهبه آهی می توانم چرخ را زیر و زبر کردن
مرا بر دل غباری نیست از خاک فراموشانکه بی مانع در آنجا می توان خاکی به سر کردن
ز جمعیت بود دشوار دل برداشتن، ورنهچو تیر آسان بود از خانه خاکی سفر کردن
شود همدست با فرهاد چون عشق قوی بازوتواند دست جرأت بیستون را در کمر کردن
شرر خرج هوا گردید تا شد جلوه گاه صاببه بال سنگ و آهن تا کجا بتوان سفر کردن؟