غزل شمارهٔ ۶۱۶۴
آن کف نظارگی، این از دو عالم می برددر میان این دو یوسف فرق ای بینا ببین
گر ندیدی ترجمان رازهای غیب راآن خط نازک رقم را گرد آن لبها ببین
در چنین وقتی که از خط صبح محشر می دمدچشم خواب آلود آن معشوق بی پروا ببین
این سفر کوته نمی گردد به شبگیر بلندعمر جاویدان به دست آر آن قد رعنا ببین
آسمان را یک نفس از شور عشق آرام نیستزین می پر زور دست افشانی مینا ببین
دیده را صائب ز خورشید قیامت آب دهبعد ازان بر چهره آن آتشین سیما ببین
روی در میخانه کن آرامش دلها ببینعالمی را فارغ از اندیشه فردا ببین
این تعین چون حباب از بسته چشمی های توستچشم بگشا، هیچی خود را درین دریا ببین
عشق بی معشوق هیهات است گردد جلوه گردر لباس بید مجنون جلوه لیلی ببین
نسبت دیوانه و شهرست طوفان و تنورعرض سودای مرا در دامن صحرا ببین