گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۵۹

تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهنبر تن سیمین بران شد از عرق تر پیرهن
از عرق زد ماه کنعان غوطه ها در رود نیلتا ز مستی چاک زد آن سیم پیکر پیرهن
از لطافت معنی نازک نمی آید به چشمکاش آن سیمین بدن می داشت در بر پیرهن
پرتو مهتاب می سازد کتان را تار و مارکی شود پوشیده آن سیمین بدن در پیرهن؟
باده گلگون به رنگ خود برآرد شیشه رازان تن چون برگ گل گردید احمر پیرهن
می شود چون روی ماه مصر از سیلی کبودگر ز برگ گل کند آن نازپرور پیرهن
هر که را از پوست چون بادام بیرون آوردعشق شیرین کار می پوشد ز شکر پیرهن
پرده پوش ما سیه رویان حجاب ما بس استکز بهار خود کند ایجاد، عنبر پیرهن
شور سودا فارغ از فکر لباسم کرده استاز کف خود می کنم چون بحر در بر پیرهن
نیست چون مجمر به عود خام صائب چشم منتا ز دود دل توان کردن معطر پیرهن