گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۴۹

راز عاشق از لب خاموش می آید بروندود زود از آتش خس پوش می آید برون
از رگ ابری پر از گوهر شود چندین صدفیک زبان از عهده صد گوش می آید برون
زان به روی دست جا بخشند مستان جام راکز حریم میکشان خاموش می آید برون
حسن او از خلوت آیینه با آن محرمیاز کمال شرم شبنم پوش می آید برون
قامتش قلاب گشت و از سرش غفلت نرفتخواجه را این پنبه کی از گوش می آید برون؟
دیده های پاک، تر دست است در ایجاد حسنهاله را اینجا مه از آغوش می آید برون
در کهنسالی جوانتر گشت صائب فکر منزین ته خم باده سرجوش می آید برون