غزل شمارهٔ ۶۱۲۷
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی منتکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من
این زمان بی اعتبارم، ورنه آن سیب ذقندر سر مستی مکرر بود دستنبوی من
گل نمی زد بر قفس مرغ گرفتار مراآن که حرف سخت می گوید کنون بر روی من
من که در دستم کمان آسمان ها بود نرمسست گردید از کمان سخت او بازوی من
چون هدف آغوش رغبت عالمی وا کرده اندتا که را از خاک بردارد کمان ابروی من
چشم پاک من بود از خاک دامنگیرترسرو نتواند گذشتن از کنار جوی من
کلک من دارد در انشای سخن دست دگرآب صائب می شود چون تاک می در جوی من