گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۱۶

نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان مناز پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیستسیل خجلت می برد از خانه ویران من
از تنور خاک، نان من فطیر آمد بروناز تنور آسمان تا چون برآید نان من
قطع پیوند تعلق کرده ام زین خاکدانداغ دارد خار را کوتاهی دامان من
می کند با آستین جوهر ز روی تیغ پاکآن که می چیند به دامن اشک از مژگان من
گریه من بحر را در حقه گرداب کردکیست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟
از تنور هر حبابی سر کشد طوفان نوحچون به دریا رو نهد چشم محیط افشان من
نکهت زلف تو راه شش جهت را بسته استاز کدامین ره به هوش آید دل حیران من؟
در سر شوریده من عقل شد سودای عشقدیو یوسف می شود در پله میزان من
صائب از بس شور معنی هر طرف انگیخته استیادی از دیوان محشر می دهد دیوان من