غزل شمارهٔ ۶۱۱۵
سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان منپنجه با دریای آتش می زند مرجان من
سینه ای چون صبح می خواهد قبول داغ عشقدر زمین پاک ریزد تخم را دهقان من
تا شدم قانع ز نعمت ها به درد و داغ عشقگرم چون خورشید تابان است دایم نان من
می شود هر روز بند غفلت من بیشتردانه زنجیر در خاک است در زندان من
گرچه از لب تشنگی یک مشت خاکستر شدمتازه رو دارد سفال خاک را ریحان من
می دهد از سنبلستان ریاض خلد یاداز سیه مستان معنی صفحه دیوان من
تازه رو بر می خورم با هر که خونم می خوردنیشتر را گل به دامان می کند شریان من
اختیار گریه بی اختیارم داده اندغیر مژگان یک سر مو نیست در فرمان من
حلقه بیرون در کام از نظربازی گرفتتا به کی محروم باشد دیده حیران من؟
این جواب آن غزل صائب که گوید مولویچون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من
بس که ترسیده است چشمم صائب از رخسار اوبرنمی آید نگه از سایه مژگان من