گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۸۵

دل غمین ز اندیشه روزی درین عالم مکنبهر گندم پشت بر فردوس چون آدم مکن
ریزش خود را ز چشم مردمان پوشیده داردر سخاوت خویش را افسانه چون حاتم مکن
گر نمی خواهی شود روشن به مردم حال توراز خود را اخگر پیراهن محرم مکن
عالم بالاست جای این نهال بارورریشه خود در زمین عاریت محکم مکن
نسیه کردن نعمت آماده را از عقل نیستالتفات از کاسه زانو به جام جم مکن
عالم روشن به چشمت زود می سازد سیاهپشت خود خم در تلاش نام چون خاتم مکن
رو میاور در طواف کعبه با آلودگیگرد عصیان را غبار خاطر زمزم مکن
لب ببند از حرف نیک و بد درین عبرت سراخاطر آسوده خود شاهراه غم مکن
چشم اگر داری که با خورشید همزانو شویگر ز گل بستر کنندت، خواب چون شبنم مکن
پیش هر ناشسته رویی آبروی خود مریزدر زمین شور، ابر خویش را بی نم مکن
خون ما را نیست جز اشک پشیمانی ثمرجوهر شمشیر خود را حلقه ماتم مکن
هر چه صائب می دهد قسمت، به آن خرسند باشخاطر خود را غمین از فکر بیش و کم مکن