غزل شمارهٔ ۶۰۸۴
در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکندر زمین عاریت چون غافلان منزل مکن
تا دل ویرانه ای را می توان تعمیر کردنقد اوقات گرامی صرف آب و گل مکن
جز زمین گیری ندارد پله عشق مجازآشیان چون قمریان بر سر و پا در گل مکن
چشم اگر داری که پا در دامن منزل کشیهمرهی در قطع ره با مردم کاهل مکن
نقد جان را عاقبت تسلیم چون خواهی نموداز تپیدن بیش ازین خون در دل قاتل مکن
نقل زاد آخرت با دست تنها مشکل استبخل در برگ و نوا زنهار با سایل مکن
بی نگهبان نفس سرکش می شود مطلق عناناز کمین خویشتن صیاد را غافل مکن
صرف باطل ساختی سر جوش ایام حیاتباری این ته جرعه اوقات را باطل مکن
شمع از آتش زبانی سر به جای پا نهاداز سبک مغزی زبان بازی به یک محفل مکن
یک جهت شو در طریق عشق چون مردان مردبیش ازین اوقات صائب صرف لاطایل مکن