گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۷۳

صبح شد ساقی بیا فکر من افتاده کناز می چون آفتاب این سنگ را بیجاده کن
آب و رنگی ده غبار آلودگان زهد راباده در قندیل و گل در دامن سجاده کن
هر که باشد می تواند نقش را از دل زدوداز قبول نقش لوح خویشتن را ساده کن
دامن سروی به دست آور درین بستانسرانقد جان را صرف راه مردم آزاده کن
هیچ مرهم به ز خون گرم نبود زخم رارخنه دل را رفوکاری به درد باده کن
در زمین ساده دهقان می فشاند تخم رااز خس و خاشاک بی حاصل زمین را ساده کن
عقل سختی دیدگان شمشیر صیقل داده ای استمشورت زنهار با مردان کار افتاده کن
خاکساری پیشه خود ساز چون آب روانسرو را چون بندگان در پیش خود استاده کن
هست اگر صائب ترا در سر هوای صید عامدانه از تسبیح ساز و دام از سجاده کن