غزل شمارهٔ ۶۰۷۰
مطربا صبح است، قانون صبوحی ساز کندانه دل را سپند شعله آواز کن
از ته دل چون سحر برکش نوای ساده اینقش بر بال تذروان چنگل شهباز کن
سهل باشد پرده قانون خود را ساختنمی توانی، طالع ناساز ما را ساز کن
ناقه را ذوق حدی (بر) دارد از دل فکر بارزیر بار غم منه دل را، حدی آغاز کن
در رکاب برق دارد پای، فیض صبحگاهای کم از شبنم، درین گلزار چشمی باز کن
زیر کوه آهنین منت صیقل مروخانه آیینه دل را به می پرداز کن
ناخنی بر پرده های چنگ خواب آلود زنعیش های شب پریشان گشته را آواز کن
غنچه باغ خموشی ایمن است از برگریزلب ببند از گفتگو، خون در دل غماز کن
ماه صائب از نیاز خویش دایم زردروستبی نیازی شیوه خود کن، به عالم ناز کن
این جواب آن که می گوید حکیم غزنویپادشاه امروز گشتی در جهان آواز کن