غزل شمارهٔ ۶۰۶۲
چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسننقطه خاک سیه را چون سویدا کرد حسن
غوطه در خون شفق زد ساعد سیمین صبحتا به خونریز اسیران دست بالا کرد حسن
کوه طوری را که بر زانوی تمکین تکیه داشتاز نگاه برق جولان آتشین پا کرد حسن
غوطه در موج حلاوت زد زمین و آسمانتا ز شکر خنده پنهان گره وا کرد حسن
می برد هر قطره اشکم لذتی از دیدنششبنم این بوستان را چشم بینا کرد حسن
کوه را دل آب شد تا لعل او سیراب گشتغوطه در خون زد جهان تا رنگ پیدا کرد حسن
صورت احوال مجنون چون بماند در نقاب؟نقش پای ناقه را آیینه سیما کرد حسن
دیده را آیینه دار مهر کردن مشکل استحیرتی دارم که چون خود را تماشا کرد حسن
(دید دیگر نیست) ما را تاب درد انتظارنعمت فردوس را اینجا مهیا کرد حسن
طفل شوخ و عزت مصحف، چه فکر باطل است؟دفتر دل را به یک ساعت مجزا کرد حسن
گرچه صائب روز ما را تیره تر از زلف ساختداغ ما را آفتاب عالم آرا کرد حسن