غزل شمارهٔ ۶۰۶۱
حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزنتا در دل می توان زد حلقه بر هر در مزن
هست با لب تشنگی حسن گلوسوز دگرساغر تبخاله را بر چشمه کوثر مزن
می توان زد دست بی مانع چو در دامان شبدست چون بی حاصلان بر دامن دیگر مزن
شکوه از گردون نیلی می کند دل را سیاهمهر بر لب زن، نفس در زیر خاکستر مزن
از تهیدستی مکن اندیشه، ای کوتاه بیندر دل دریا گره بر آب چون گوهر مزن
بر نیاید خامشی با راز عالمسوز عشقمهر موم از سادگی بر روزن مجمر مزن
هست در عین عدالت آب جان بخش حیاتقطره در دریای ظلمت همچو اسکندر مزن
ساغری کز خود برآرد می، ترا آماده استبوسه با آن لعل میگون بر لب ساغر مزن
خامشی رزق تو، گفتارست رزق دیگرانتا توان گل در گریبان ریختن، بر سر مزن
بهر مشتی خون که صائب می شوی رزق زمیندست در دامان قاتل در صف محشر مزن