گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۳۴

تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدنعالم آسوده را بر هم نمی باید زدن
می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زدخیمه بر گلزار چون شبنم نمی باید زدن
از دل و دین و خرد یکباره می باید گذشتدر قمار عشق نفس کم نمی باید زدن
پیش اهل حال می باید لب از گفتار بستچون طرف آیینه باشد دم نمی باید زدن
تا نیابی ترجمانی همچو عیسی در کناربر لب خود مهر چون مریم نمی باید زدن
جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگونخنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن
چون زمین ساده ای پیدا شود از بهر نقشبر لب خود مهر چون خاتم نمی باید زدن
شهریان را سیر چشم از جود کردن همت استدر بیابان خیمه چون حاتم نمی باید زدن
می توان تا صائب از جام سفالین باده خوردمی چو بی دردان ز جام جم نمی باید زدن