غزل شمارهٔ ۶۰۳۳
باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدنغوطه در دریای بی گوهر نمی باید زدن
با حیا نتوان ز لعل دلبران سیراب شدکوزه سربسته بر کوثر نمی باید زدن
نیست چین در کار آن پیشانی واکرده راصفحه آیینه را مسطر نمی باید زدن
رنج باریک آورد آمیزش سیمین برانسر برون چون رشته از گوهر نمی باید زدن
رخنه ای زندان گردون را به جز تسلیم نیستدر قفس بیهوده بال و پر نمی باید زدن
خواب آسایش گرانسنگ است خون مرده رابر رگ این غافلان نشتر نمی باید زدن
تا به آن خشک چون آیینه بتوان ساختنقطره در ظلمت چو اسکندر نمی باید زدن
زردرویی می کند یکسان به خاک تیره اتحلقه چون خورشید بر هر در نمی باید زدن
تشنه چشمان آب و رنگ از لعل، صائب می برنددر حضور زاهدان ساغر نمی باید زدن