گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۳۰

دست رد مشکل بود بر توشه عقبی زدنورنه آسان است پشت پای بر دنیا زدن
از سبکروحی اگر بر دل گذاری بار خلقمی توانی همچو کشتی سینه بر دریا زدن
می کشد سنگ انتقام خویش از آهن دلانشد سر فرهاد شق از تیشه بر خارا زدن
از نصیحت منع کردن نیکخواهان را خطاستاز ادب دورست سوزن بر لب عیسی زدن
گر کنی در راستی استادگی، بی چشم زخممی توان بر قلب لشکر چون علم تنها زدن
در گلستانی که می باید سراپا چشم شدبخیه می باید مرا بر دیده بینا زدن
گر به دل خوردن شوی قانع درین مهمانسرامی توان صائب به چرخ سفله استغنا زدن