گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۲۱

در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتندر قیامت نامه پیچیده نتوان یافتن
مور را ملک سلیمان درنمی آید به چشمدر قیامت دیده نادیده نتوان یافتن
از رگ خامی اثر در باده جوشیده نیستخواب در چشم به خون غلطیده نتوان یافتن
صیقل آیینه آب روان استادگی استبی تامل گوهر سنجیده نتوان یافتن
دل به زلف و وعده پا در هوای او مبندراستی در موی آتش دیده نتوان یافتن
شرم حسن از باده گلگون شود هشیارتردولت بیدار را خوابیده نتوان یافتن
دامن تسلیم را صائب به دست آورده ایمدر بساط ما دل غم دیده نتوان یافتن