گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۲۰

حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتننیست تحسینی سخن را بهتر از دریافتن
در بساط سینه هر کس که باشد آه سردمی تواند در دل شب صبح را دریافتن
جستجوی عشق از افسردگان روزگارهست در خاکستر سنجاب اخگر یافتن
از وصال کعبه در سنگ نشان آویخته استهر که قانع گردد از دریا به گوهر یافتن
سینه خود را ز آه آتشین سوراخ کنتا توانی ره در آن محفل چو مجمر یافتن
سینه پر داغ ما ساده است از نقش امیدنیست ممکن آب در صحرای محشر یافتن
تا تو چون پروانه داری دست بر آتش ز دوراز حریر شعله ممکن نیست بستر یافتن
با نصیب خویش قانع شو که نتوان بی نصیبجرعه آبی به اقبال سکندر یافتن
عاشق یکرنگ از بیداد عشق آسوده استدست نتوانست آتش بر سمندر یافتن
می توان آسایش روی زمین چون بوریابی تکلف صائب از پهلوی لاغر یافتن