غزل شمارهٔ ۵۹۸۳
کرسی دارست اوج اعتبار این جهاندل منه بر دولت ناپایدار این جهان
با گرفتن گرچه دارد جنگ استغنای فقرگوشه ای گیر از محیط بی کنار این جهان
برگ و بار او کف افسوس و بار دل بوددل منه چون غافلان بر برگ و بار این جهان
پیش چشم شبنم روشن گهر یک کاسه استچون گل رعنا خزان و نوبهار این جهان
رشته اشک ندامت، مد آه حسرت استپیش چشم مو شکافان پود و تار این جهان
تا نگیرد دامنت را خون چندین بی گناهسرسری بگذر چو باد از لاله زار این جهان
خنده برقی است کز ابر سیه ظاهر شودشادی پا در رکاب نوبهار این جهان
پرتو خورشید را در دام روزن می کشدهر که صائب دل نهد بر اعتبار این جهان