غزل شمارهٔ ۵۹۸۲
مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوانعنکبوت رشته طول امل را دل مخوان
رهبری کز خویش نستاند ترا رهزن شمارمنزلی کز خود فرو نارد ترا منزل مخوان
ساحل آن باشد که امنیت در او لنگر کندجای دست انداز موج بحر را ساحل مخوان
فیض عام حق به ذرات جهان تابیده استهیچ نقشی را درین وحدت سرا باطل مخوان
مشکل آن باشد که حل گردد در او فکر جهانمشکلی کز فکر حل آن شود مشکل مخوان
هیچ عیبی خاکیان را همچو کشف راز نیستاز زمین ها جز زمین شور را قابل مخوان
کاملی کز ناقصان بی بصیرت خویش راکم نداند در کمال معرفت، کامل مخوان
عیب خود نایافتن بالاترین عیبهاستجاهلان منفعل از جهل را جاهل مخوان
خواجه ای کآزاد نبود از دو عالم، خواجه نیستبنده ای کز خویش نگریزد ورا مقبل مخوان
آب و رنگ چهره محفل شراب و شاهدستمحفلی کز حسن و می خالی بود محفل مخوان
شورش عشق است دلها را نشان زندگیهر دلی کز عشق خالی گشت صائب دل مخوان