غزل شمارهٔ ۵۹۸۰
سوخته است از آتش گل اشتهای بلبلاننیست چیزی غیر بوی گل غذای بلبلان
تا کدامین سنگدل گل چید ازین گلشن که بازبوی خون می آید امروز از نوای بلبلان
خار در چشم خزان ریزد نسیم جلوه اشگر نپیچد شاخ گل سر از رضای بلبلان
سخت می ترسم چو برگ لاله گردد داغدارگوش گل از ناله دردآشنای بلبلان
جذبه ای با ناله عشاق می باشد که گلمی دود از پوست بیرون در هوای بلبلان
چون گل کاغذ بود با تازه رویان بهارنغمه های خشک مطرب با نوای بلبلان
سبزه خوابیده ای نگذاشت در گلزارهاهای هوی می پرستان، های های بلبلان
غنچه مستور را خواهد فتاد از بام طشتگر چنین بی پرده خواهد شد صدای بلبلان
غنچه نشکفته در گلزار نتوان یافتناز نسیم نغمه های دلگشای بلبلان
چاک در دیوار گلشن چون قفس خواهد فتادگر چنین بالد گل از مدح و ثنای بلبلان
از نوای عندلیبان باغ پر آوازه استشاخ گل دستی است از بهر دعای بلبلان
خرده گیری نیست کار کیسه پردازان عشقورنه گل آماده دارد خونبهای بلبلان
نیست آن بی درد را پروای عاشق، ورنه گلتا سحر چون شمع می سوزد برای بلبلان
جنگ دارد با محبت خواب، ورنه شاخ گلکرده است از غنچه سامان متکای بلبلان
می کند قانون عشرت ساز بهر گلستاننوبهار از مد آواز رسای بلبلان
ناله تنهایی من بی اثر افتاده استورنه شاخ گل گذارد سر به پای بلبلان
صائب ایام خزان جوش بهاران می زنندتا صریر کلک من شد پیشوای بلبلان