غزل شمارهٔ ۵۹۷۹
فارغند از قید چرخ نیلگون دیوانگانرفته اند از حلقه ماتم برون دیوانگان
هر دم از بی اختیاری صورتی بر می کنندمهره مومند در دست جنون دیوانگان
سنگ طفلان چیست، کز جان و دل سختی پذیرکوه را سازند بی صبر و سکون دیوانگان
در بیابانی که باشد لاله زارش بوی خونمست گردند از شراب لاله گون دیوانگان
تا ز چشم شور ارباب خرد ایمن شوندمی زنند از داغ، نعل واژگون دیوانگان
بلبلان دیوانه اند و بوی گل از اتحادمی دود در کوچه و بازار چون دیوانگان
می کند باد مخالف شور دریا را زیادمی شوند آشفته صائب از فسون دیوانگان