گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۶۸

از نگاه خیره چشم یار می گردد گراناز عیادت دایم این بیمار می گردد گران
سر سبک چون شد ز می، دستار می گردد گرانوقت طوفان کف به دریابار می گردد گران
آه ازان آیینه رو کز بس صفا بر خاطرشطوطی خوش حرف چون زنگار می گردد گران
کی به فکر حلقه آغوش ما خواهد فتاد؟آن که او را بر کمر زنار می گردد گران
هر که منع از آرزوی دل کند بیمار راگر بود عیسی، که بر بیمار می گردد گران
گر بود رطل گران بر دل گران مخمور راکوه غم هم بر دل بیدار می گردد گران
هر چه غیر از بوی پیراهن بود، یعقوب رابر دل و بر دیده خونبار می گردد گران
بار بردار از دل مردم که بر دوش زمینبرندارد هر که از دل بار، می گردد گران
هر رگ ابری که از احسان گرانبارم کندبر دلم چون تیغ لنگردار می گردد گران
مشت آبی زن به روی خود که خواب بیخودیبیشتر در دولت بیدار می گردد گران
از گرانجانی در آن عالم کنندش سنگسارهر که بر دل خلق را بسیار می گردد گران
از دل پر خون نباشد شکوه خون آشام راچون تهی شد شیشه بر خمار می گردد گران
خانه بر دوشان نمی گیرند در جایی قرارسیل کی بر خاطر کهسار می گردد گران؟
نیست از بی باکی دلدار صائب غم مرادرد من از پرسش اغیار می گردد گران