گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۶۴

بده می که بر قلب گردون زنیم!ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
سرانجام چون خشت بالین بودبه خم تکیه همچون فلاطون زنیم
برآییم از کوچه بند رسومقدم در بیابان چو مجنون زنیم
بمالیم در زیر پا حرص راکف خاک بر چشم قارون زنیم
برآریم از بحر سر چون حبابازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
به این قد خم گشته، چوگان صفتسرپای بر گوی گردون زنیم
می لعل خونش به جوش آمده استچه افتاده پیمانه در خون زنیم؟
عرق رنگ نگذاشت بر روی مابه قلب قدحهای گلگون زنیم
به دشمن شبیخون زدن عاجزی استگل صبح بر قلب گردون زنیم
نیفتیم چون سایه دنبال خضربه لبهای میگون شبیخون زنیم
چو خودپای بربخت خود می زنیمچرا طعن بر بخت وارون زنیم؟
به خلق ارچه از خاک ره کمتریمبه همت سراز اوج گردون زنیم
دل ما شود صائب آن روز بازکه چون سیل گلگشت هامون زنیم