گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۵۹

در سخن بر نیاید آوازمنیست اندیشه ای ز غمازم
در کمانخانه فلک چون تیربه پر عاریه است پروازم
نیست ناخن به دل زنی هر جابینواتر ز رشته سازم
آن ضعیفم که می شود چون چشمپر کاهی حجاب پروازم
چون شود با تو ساز صحبت من؟تو برون ساز و من درون سازم
نیست ممکن مرا نهان کردنپرده در همچو گوهر رازم
گرچه در گوشمال عمرم رفتنشد آهنگ، بخت ناسازم
می رسد همچو سرو از آزادیاز زمین تا به آسمان نازم
آن سپندم که در حریم ادبنشنیده است آتش آوازم
دلی از ناله می کنم خالیگر بود همچو نای دمسازم
چه کندبحر و کان به همت من؟کاسه آشام و کیسه پردازم
چون جرس، ماندگان قافله رامی رساند به منزل آوازم
در قفس بس که مانده ام صائبرفته از یاد ذوق پروازم