گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۵۳

حوصله وصل آن نگار ندارمدام به اندازه شکار ندارم
گوهر دریای بیکرانه عشقمدر صدف آسمان قرار ندارم
صحبت من در مذاق عشق گواراستباده روحانیم خمار ندارم
شکوه تراوش نمی کند ز زبانمآتش حل کرده ام شرار ندارم
موجه بی دست و پای قلزم شوقمدر سفر خویش اختیار ندارم
دست و دم سرد گشته است ز عالمکار چو صائب به هیچ کار ندارم