غزل شمارهٔ ۵۹۴۲
قسم به ساقی کوثر که از شراب گذشتمزباده شفقی همچو آفتاب گذشتم
حجاب چهره مقصود بود شیشه و ساغرنظر بلند شد، ازعالم حجاب گذشتم
کشیده بود به دام فریب، عالم آبمصفای دل مددی کرد، همچو آب گذشتم
ز هر چه داشت رگ تلخیی، امید بریدمچه جای باده گلگون، که از گلاب گذشتم
به خون شرم و حیا می پرید چشم حبابشهزار شکر کز این خونی حجاب گذشتم
اگر چه موج سراب است شیشه خانه مشربرسید جان به لبم تا ازین سراب گذشتم
ز شیشه چون گذرد رنگ می به گرم عنانی؟ز شیشه خانه مشرب به آن شتاب گذشتم
به زور جذبه توفیق و پایمردی همتچو برق و باد ز رطل گران رکاب گذشتم
شراب، خون روان و کباب، خون فسرده استهم از کباب بریدم، هم از شراب گذشتم
عجب که پیرخرابات نگذرد ز گناهمکه من ز باده گلرنگ در شباب گذشتم
امید هست که در حشر زرد روی نگردمچو من به موسم گل صائب از شراب گذشتم