گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۳۷

اشک است درین مزرعه تخمی که فشانیمآه است درین باغ نهالی که رسانیم
گرد سفر از جبهه ما شسته نگرددتا رخت چو سیلاب به دریا نکشانیم
از ما گله بی ثمری کس نشنیده استهر چند که چون بید سراپای زبانیم
در باغ چناری به کهنسالی ما نیستچون سرو اگر در نظر خلق جوانیم
بر گوهر سیراب نباشد نظر ماما حلقه بگوش صدف پاک دهانیم
بیداری دولت به سبکروحی ما نیستهر چند که چون خواب بر احباب گرانیم
از ما مگذر زود کز اندیشه نازکشیرازه یاقوت لبان چون رگ کانیم
چون تیر مدارید ز ما چشم اقامتکز قامت خم گشته در آغوش کمانیم
موقوف نسیمی است ز هم ریختن ماآماده پرواز چو اوراق خزانیم
گر صاف بود سینه ما هیچ عجب نیستعمری است درین میکده از درد کشانیم
با تازه خطانیم نظر باز ز خوبانصد شکر که از جمله بالغ نظرانیم
پیری نتوان یافت به دل زندگی ماباقامت خم صیقل آیینه جانیم
از ما خبر کعبه مقصود مپرسیدما بیخبران قافله ریگ روانیم
باشد زر گل راز فلک در نظر ماهر چند چو نرگس به ته پا نگرانیم
چندین رمه را برگ و نواییم ز کوششهر چند که بی برگ تر از چوب شبانیم
عمری است که در خرقه پرهیز چو صائبسر حلقه رندان خرابات جهانیم