گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۲۳

ما چاشنی بوسه ز دشنام گرفتیمفیض شکر از تلخی بادام گرفتیم
دل صاف نمودیم به نیک و بد ایامفیض دم صبح از نفس شام گرفتیم
ناکامی جاوید چو در کام جهان بوداز کام جهان دست به ناکام گرفتیم
در رهگذر سیل فنا خواب حرام استرفتیم برون از فلک آرام گرفتیم
بر کنگره عرش ضرورست کمندیچون شانه سر زلف دلارام گرفتیم
رفتیم ازین قلزم خونین به کناریزین معرکه خود را به لب بام گرفتیم
دیدیم که پرگار فلک در کف ما نیستچون نقطه درین دایره آرام گرفتیم
زهاد گرفتند ره گلشن فردوسما گردن مینا و لب جام گرفتیم
کردیم دل سنگدلان را به سخن نرماز ریگ روان روغن بادام گرفتیم
در دست فلاخن نکند سنگ اقامتما زیر فلک بهر چه آرام گرفتیم؟
صائب ز سر میوه فردوس گذشتیمتا بوسه تلخ از دهن جام گرفتیم